محمد...نوری از خدا
برای نفسم،محمد
68
تاريخ : يکشنبه 3 / 9 / 1392 | نویسنده : مامان محمد

 شکلکهای
جالب و متنوع آروینسلام دوستان،دلم خیلی براتون تنگ شده بود،مخصوصا برای اینجا که متعلّق به عشق من محمده.عزاداریاتون قبول درگاه حق باشه ان شالله... شکلکهای
جالب و متنوع آروین

حالا از شما دعوت می کنم تا به ادامه مطلب برید برای دیدن عکسای محمد:



ادامه مطلب...

بازدید : 527 مرتبه | موضوع :
67
تاريخ : چهارشنبه 8 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان محمد

سلام سلام سلااااااااااااااااااااااااام

سلام گل پسرم...قندوعسلم...ناز پسرم...پارسال دوست امسال آشنا...ههههههههههههه،عزیز دل مامان...بازم دیر اومدم پیشت...

ببخخخخخخخخخشیییییییییییییییییییید...عزیزم از وقتی که تو رفتی مدرسه من دیگه فرصت نمیکنم که زود به زود بیام اینجا...خوب باید به درسو مدرسه ت هم برسم عزیزکم،حالا برای اینکه تو منو ببخشی و خوشحال بشی ماجرای خییییییییییییییییلی قشنگ و دوست داشتنی رو برات،اینجا،تو خونه دلت تعریف و به ثبت میرسونم تا برای همیشه این خاطره زنده بمونه...

یه روز که طبق معمول از مدرسه اومدی خونه،بر حسب عادت بعد از درآوردن لباست رفتی تا دستو صورتتو بشوری،وقتی اومدی تو اتاق،گفتی که مامانی من وضو گرفتم نگاه کن و من دیدم که تو مسح پاهاتو کشیدی و رفتی سراغ جانماز...منم با ذوق زیاد منتظر بودم ببینم که تو واقعا نماز خوندنو یاد گرفتی یا نه،اینه که سریع گوشیمو آوردم تا ازت چند تا عکس بگیرم،وقتی دیدم که تو چققققققققققققققدر قشنگ و با احساس داری نماز می خونی خییییییییییییییییییییییلی خوشحال شدم و از خدای بزرگ به خاطر این لطف و کَرَمش تشکر کردم...

خدای بزرگ،هزاران بار شکر می کنم به خاطر این موهبت الهیت...به خاطر اینکه مهر و علاقه دینی وووووووووووووو الهی رو تو دل بچه هام قرار دادی شکرت میکنم و از این بابت احساس غرور میکنم...خیییییییییییییییییلی دوستت دارم...عاششششششششششششششقتم ای خخخخخخخخخخخخخخخخدا.

حالا برای دیدن عکسای پسر نمازخونم و دیگر عکسها لطفا ادامه مطلب: 



ادامه مطلب...

بازدید : 437 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : يکشنبه 7 / 7 / 1392 | نویسنده : مامان محمد

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤سلام به عزیزترینم...به نازنینم...بهترینم❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

از وقتی که رفتم برای مدرسه ت لوازم تحریرتو خریدم دیگه دل تو دلم نبود...یاد دوران مدرسه خودم افتاده بودم که اولین روز مدرسه با چه اشتیاقی به مدرسه میرفتم...از اینکه دیگه میتونم با رفتن به مدرسه بخونم و بنویسم،دوستای زیادی پیدا میکنم و با معلمای خوبی آشنا میشم...تو مدرسه با دوستام بازی میکنم و ...................

ني ني شكلكني ني شكلك

حالا بعد اییییییییییییییییییییییییین همه سال نوبت به تو رسیده که بری مدرسه و تمام این مراحل رو تو طی کنی تا انشالله به مراحل بالاتر برسی تا با دیدن موفقیتت تو تمااااااااااااااااااااااام زندگیت،حس قشنگ و شیرین مادر بودن و مادری کردن رو با تمام وجودم لمس کنم و به نهایت شوق و افتخار دست پیدا کنم.

ني ني شكلكني ني شكلك

 

انشالله در پناه خداوند بزرگ به عالیترین مرحله از تحصیلت برسی تا هم تو به نهایت موفقیت برسی و هم من و بابا اسد بهت افتخار کنیم...انشالله و به امید اون روز.

در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود

باز می آید صدای مدرسه
بانگ شادی هوی و های مدرسه
مرغ دل پر می زند از اشتیاق
در هوای با صفای مدرسه
زنگ تفریح است و خوش پیچیده است
عطر بازی در فضای مدرسه
بوی مهر و مهربانی میدهد
ماه مهر و ابتدای مدرسه
از میان خاطرات کودکی
می روم تا جای جای مدرسه
ناظم مدرسه می گوید : سلام
بچه های با وفای مدرسه
جایتان در قلب ما ، خوش آمدید
پایتان بر چشمهای مدرسه

rose dividerrose dividerrose dividerrose divider

حالا برای دیدن عکسهای وروجکم بریم ادامه مطلب:



ادامه مطلب...

بازدید : 564 مرتبه | موضوع :
65
تاريخ : چهارشنبه 6 / 6 / 1392 | نویسنده : مامان محمد

 شکلکهای جالب آروین

بازی      بازی      بازی

     آخجون بازی   

 

از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

love heart 02تو یکی از روزای گرم ماه مبارک رمضان بود که من ظهر از کلاس خیاطی به خونه اومدم که دیدم محمد بدو بدو اومد پیشمو گفت: مامانــــــــــــــــــــــی برام یه بادبادک درست میکنـــــــــــــــــــــــــــــی؟ من که تازه از راه رسیده بودم و باید ناهار درست میکردم،با دیدن این صحنه یعنی خواهشهای پی در پی محمد برای درست کردن بادبادک بلافاصله یاد روزای بچگی خودم افتادم که چطور با خواهرای از گل بهترم بادبادک درست میکردیم و باهاش بازی میکردیم،به همین خاطر به محمد قول دادم بعد از خوردن ناهار حتما براش درست میکنم،بماند که تو این فاصله چقــــــــــــــــــــدر محمد برای بادبادک بی تابی میکرد.منم بعد از خوردن ناهار برای ساختن خاطرات دوران بچگیم دست به کار شدم.love heart 02

love couple 04love couple 04love couple 04love couple 04love couple 04

 

برای دیدن مابقی ماجرا به همراه مدرک،لطفا ادامه مطلب:



ادامه مطلب...

بازدید : 434 مرتبه | موضوع :
64
تاريخ : يکشنبه 13 / 5 / 1392 | نویسنده : مامان محمد

 شکلکهای جالب آروین

سلامی دوباره خدمت شما دوستان عزیز و مهربونم...خوبید؟خوشید؟سلامتید؟خدااااااااااااااا رو شکر.

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 

سلام سلام صدتا سلااااااااااااااام به بهار زندگیم...خوبی جان دلم؟

عزیز دلم دیروز یعنی 12 مرداد سالروز تولد تو بود...روزی که با اومدنت به زندگیمون دوباره طعم شیرین مادر و پدر شدنو به من و بابای مهربونت چشاندی...12 مرداد برای من یک روز فراموش نشدنیه،به این خاطر که با قدوم مبارکت به زندگیم حس قشنگ دوباره زیستن رو به من یادآوری کردی...با وجود تو و داداش مهربونت زندگی من و بابا اسد قشنگتر و نورانی تر شده...روز به دنیا اومدنت با تمام وقایعشو هیچ وقت فراموش نمیکنم...چون بهترین و قشنگترین اتفاق زندگیم اومدن تو بود نفسم.

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 تو در واقع باید روز 19 مرداد پا به این دنیا میذاشتی ولی توی وروجک عجله کردی و یه هفته زودتر از موعد به دنیا اومدی...

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

عزیزکم،دقیقا ساعت 3:45 دقیقه صبح 12 مرداد بود که من از خواب بیدار شدم و تا پا شدم دیدم که ایییییییییییییییییییییی وای تمام لباس و تشکم خیس آب شده...چنان وحشتی بهم دست داد که بلافاصله نشستم و باباتو صدا کردم...نمیدونی هم من و هم باباجونت چنان دستپاچه شدیم که اون لحظه نمیدونستیم چیکار کنیم و مثل همیشه این بابای مهربونت بود که شروع کرد به آرامش دادن من و کمک به من تا آماده شم و راهی بیمارستان شم...وای خدای من،وقتی اون شبو به یاد میارم با تمام وقایع،مو به تنم سیخ میشه...نازنینم،چون حالت تو توی دلم به صورت بر عکس که به اصطلاح پزشکی بریچ بود به دستور پزشک نباید درد زایمانو تحمل میکردم ولی تا دکتر بیاد من مجبور شدم این درد طاقت فرسا و صد البته شیرین رو تحمل کنم تا بتونم تو رو توی دلم حفظ کنم و از این بابت خیلی خوشحالم...پسرکم تو دقیقا ساعت 6:30 دقیقه صبح 12 مرداد سال 1387 به دنیا اومدی...روزی که به هیچ وجه از یادم نمیره و تو تاریخ زندگیم به ثبت رسیده.

بعد از به هوش اومدن من،وقتی تو رو توی بغلم گذاشتن و به من گفتن که این پسر وروجک توئه دیگه نتونستم ازت دل بکنم...به بهونه شیر دادن به تو برای اینکه بیشتر پیشم باشی تو رو از اتاق نوزادان به اتاقم میکشوندم و از همه جالبتر اینکه بین بچه های اتاقمون فقط تو بودی که آروم بودی و اصلا گریه نمیکردی و به این خاطر پرستارای بیمارستان به من اجازه دادن تا یه شب تا صبح تو پیشم و توی بغلم باشی...

چه روز قشنگو به یاد موندنی بود...خدای مهربونو شاکرم که لطف بیکرانشو شامل حال من کرده و 2 فرشته زمینی رو که یک موهبت الهین به من بخشیده تا بتونم توی این دنیای پر از فرازو نشیب از وجود اونا بهره ببرم و روزهای زندگیم با وجود این 2 فرشته،شیرینتر از هر عسلی بشه. 

حالا برای دیدن عکسای تولد لطفا ادامه مطلب:



ادامه مطلب...

بازدید : 475 مرتبه | موضوع : تولد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد