
محمدم،تو به یه تولللللد دعوت شدی،واااااااااای چقدر خوب،حالا اگه گفتی تولد کیه؟





سلام دوستای گلم،چطورید؟خوبید؟راستی،محمد به یه جشن تولد دعوت شده،اللللللللللللان براتون تعریف میکنم که تولد کی بود،حالا خوب گوش کنید:
جمعه هفته پیش حاج عمو(عموی محمد) ما رو برای تولد یه دونه پسرش محمد رضاجون دعوت کرد اونم خونه ییلاقیشون تو روستای خودمون
،مهدی جون و محمد از وقتی که شنیدن تولد محمد رضا جونه و ما خونشون دعوت شدیم خیلی بی تابی میکردن مخصوصا مهدی جون،چون محمدرضا تقریبا همسن مهدی جونه ولی محمد چون محمدرضا رو خیییییلی دوست داره خیییلی شوق و ذوق داشت که هر چه زودتر بره خونه محمدرضا،برای همین ما بعد از خوردن ناهار به سمت خونه حاج عمو حرکت کردیم،زن عموجون قبل از حرکت به ما زنگ زد که توی راه کیک تولد محمدرضا رو هم بگیریم و منم کیکشو از قنادی نزدیک خونمون گرفتم و وقتی که داخل ماشین شدم،محمدم زودی گفففففففت:مامانی کیک تولد منه؟منم گفتم:نه عزیزم کیک تولد محمدرضاست ولی تو میتونی هم شمعها رو با محمدرضا فوت کنی وهم کیک بخوری،ملوسکم با رضایت کامل حرفمو قبول کرد.![]()



چون مسیر روستامون یکمی دور بود محمدم توی ماشین خوابش برد و وقتی که رسیدیم همچنان خواب خواب بود،وقتی هم از خواب بیدار شد برای دیدن قورباقه و لاک پشت بردمش توی زمین سرسبز خونه حاج عمو و ازش چند تا عکس گرفتم که خییییییلی قشنگ شده،من که خیلی خوشم اومده،به هر حال محمد به عشق قورباقه و لاک پشت راضی به عکس گرفتن شد و منم خوشحال از اینکه ازش چندتا عکس گرفتم.![]()


محمد تا غروب توی حیاط مشغول بازی شد و تا تونست بازی کرد و البته لباساشم کثیف کرد،خوبه که من این جور جاها و این موقعها چند دست لباس برای این شیطونک میارم وگر نه کارم زار بود،به هر صورت این نی نی ناز کللللی بازی کرد و وقتی که هوا تاریک شد،چون از تاریکی خوشش نمیاد و میترسه فوری اومد تو اتاق و مشغول بازی توی اتاق شد،ای جانم،قربونت برم که تو اینقده بازی رو دوست داری و یکجا بند نمیشی،خلاصه بعد از کلی بازی موقع خوردن شام شد هممون شام تولد محمدرضاجونو خوردیم و چقدم خوشمزززززززززه شد،زن عمو جون دسسسسسسسستت درد نکنه خییییییلی زحمت کشیدی،خیلی خیلی خوشمزززززه شد،ما هم بعد از کلی تشکر و آرزوی خوشبختی و حتتتتی فارغ التحصیلی برای محمد رضاجون،رفتیم تا یه جشن کوچولو برای محمد رضا بگیریم،محدثه جون(خواهر محمدرضا و دختر عموی محمد) که من خیییییلی دوسش دارم و خییییلی هم بهش ارادت دارم ازم خواست که من بساط تولد محمدرضا رو آماده کنم تا براش جشن بگیریم،منم با افففففففففففففففتخار قبول کردم و بساط تولد رو راه انداختم،چه تولدی،به به.![]()






موقع شمع روشن کردن محمدم چون از تولد و کیک و شمع روی کیک
خوشش میاد بدو بدو اومد و گفت:مامانی من شمعها رو فوت کنم
؟منم گفتم؟تو با محمدرضا فوت کنین،برای همین اول محمدرضا شمعها رو فوت کرد و بقیه بچه ها یکی یکی،شمعها رو فوت کردن البته محمد بهشون امان نمیداد و سریع شمعها رو فوت میکرد.


بعد از فوت کردن شمعها و باز کردن کادوها
وقت خوردن کیک تولد شد
،محمد خییییلی کیک تولدو دوست داره به این خاطر به من مجال نمیداد که من عکس بگیرم و فقط میگفت:مامانی به من کیک بده(این قسمتو با داد و فریاد بخونید)منم چاره ای جز اطاعت نداشتم،بعد از خوردن کیک و میوه کم کم موقع رفتن به خونه شد و محمد چون خیلی بازی کردو خسته بود سریع آماده رفتن شد،چقدر تو خوبی پسرم،خیلی دوست دارم مامانی.![]()
محمد،بازم توی راه،توی ماشین خوابش برد چون خیلی بازی کرد و خسته شده بود.![]()
حاج عمو،محمدرضا،محدثه و نگار،زن عمو جون دوستتون داریم یه عالمه هر چی بگیم بازم کمه.
برای دیدن بقیه عکسها لطفا ادامه مطلب: 
بازدید : 12 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی

سلام مامانای عزیز،سلام فرشته های روی زمین،روز تون مبارک،البته ببخشید که این تبریک با تاخیر به شما رسید دلیلشم خرابی دستگاه مودممون بود وااااااااااااااااااااقعا شرمندتونم ولییییییییییییییی اینو بگم که همه روز روز ما ماماناست،پسسسسسسسس روزمون مبارک.![]()




فاطمه یعنی شرف،یعنی حجاب
فاطمه فخر زنان، روز حساب
فاطمه یعنی رضای کردگار
شاهکار خلقت پروردگار
ولادت حضرت فاطمه(س) مبارک باد![]()
جبریل به عرش نقش کوثر زده است
طوبی گل تسبیح به پیکر زده است
خورشید زمین و آسمان سر زده است
از خانه ی کوچک محمد امشب![]()
تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره ِیــــــــــــــافتـــــن
هـــــر نفس شهــــدی به ساغــر داشتـن
روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز
شب بتی چــون مـاه در بـــــر داشتن
جــــاویدان در اوج قــــــدرت زیستـــن
ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن
بر تو ارزانی که مـــا را خوشتر است
لــــذت یک لحضــــه مـــــــادر داشتن![]()





دلم می خواست زیباترین لبخندها نثارت
کنم و گل بوسه های مهر را بر دستهایت
بنشانم .دلم می خواست سر بر روی
شانه هایت بگذارم و حرفای نا گفته دلم را
برایت نجوا کنم .دلم می خواست همیشه در
کنارم باشی و من با عشق نامت را صدا کنم
ای مادر مهربانم ……….
دوستت دارم مادر .![]()

مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را پوشیدی، اینک، حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش. مادرم، در گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از ما، بر آسمان پرمهرت می آویزیم. روزت مبارک باد.![]()





در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
عزیزترین عزیزانم! روزت مبارک![]()
شعر زیبای محبت مادر
بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم
مثل راه بی مقصد / مثل عکس بی قابم
بی محبت مادر / از شکوفه ها دورم
یک کبوتر بی بال / یک چراغ بی نورم
بی محبتِ مادر / چون لبان بی لبخند
ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند
بی محبت مادر / در دلم صفایی نیست
از بهار در قلبم / هیچ رد پایی نیست
بازدید : 5 مرتبه | موضوع : روز زن و مادر

محمدم،عشقم،تو بالاخره به مهد کودکت عادت کردی،چققققققققدر خوب،عزیز دلم خییییییلی دوست دارم،خیییییییلی زیاد،خدایا شکرت،خدایا عاششششششششششقتم،دیوونتم،واقعا برام خدایی کردی و از این بزرگواریت متشکرم.![]()

بعد از یک هفته محمد به مهدش عادت کرده و با شوق زیاد به کلاسش میره و من خییییلی خوشحالم،وقتی که صبح ساعت 7 از خواب ناز بیدارش میکنم بدون ذره ای نگرانی و استرس آماده اش میکنم برای رفتن به مهد و محمدم با ذوق زیاد راهی مهد کودک میشه به طوری که بهم میگه:مامانی من خودم میرم،تو دیگه نیا،منم با خوشحالی فراوون به عزیز دلم میگم که:من دوست دارم که با تو بیام،هر وقت که بزرگتر شدی خودت میتونی تنهایی بری و باید چند سالی رو تحمل کنی،ای جانم،تو که متوجه سال و ماه نمیشی ولی با این حساب قبول کردی که صبر کنی،الهی من فدای پسر پر تحممممممملم بشم،خیلی دوست دارم گلکم.![]()
دیروز صبح که داشتم محمدو به مهد میبردم توی راه محمد کلی بازی کرد و وااااااااقعا میگم با خوشحالی زیاد راهی مهدش شد و منم با دیدن این صحنه ها به وجد اومدم و از نی نی نازم کلی عکس گرفتم تا به یادگار برای محمد داشته باشم.![]()
از خوشحالی نمیدونه چیکار کنه،ببینیدش تورو خدا،عزیزم دوروبرتو نگاه کن مثثثثثثثثل اینکه توی خیابونیما!![]()





الهی قربونت برم ملوسکم،دیدی بزرگ شدی،دستت دیگه به زنگ میرسه.![]()


اینجا محمد تا وارد مهد کودک شد بهم گفت که :مامانی تو برو من خودم میرم پیش مهری جون(مربی عزیزشه).![]()


خیلی دوست دارم مامانی،نمی دونم که تا کی میتونم زنده باشم و با دیدن پیشرفتهای تو و داداشیت لذذذذذذذذذذذذذذذت ببرم،امیدوارم که تا جون در بدن دارم براتون مادری کنم چون خدای مهربون این افتخار رو به من داده تا بتونم در خدمت شما دو گلای بهشتی باشم تا شما رو اونجور که خدا گفته تربیت کنم امیدوارم که بتونم از پس این کار بر بیام تا هم جلوی خداوند بزرگ و هم بنده هاش و جامعه روسفید بشم،مادر بودن و مادری کردن واقعا یه افتخاره.![]()
![]()
![]()
![]()
کاش میدانستی دنیا با همه وسعتش بدون عزیزان جایی برای ماندن ندارد،محمد جان،به رسم سپاس نوشتم که بدانی"عزیزی". 

حالا برای دیدن بقیه شیطنتای نی نی ناز لطفا ادامه مطلب:
بازدید : 10 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی

سلام سلام سلام
سلام عزیزای دل،دوستای گل و نازنینم خوبید؟امیدوارم که همیشه سالم و سلامت باشید.![]()



دوستای مهربونم،محمدم،نفسم،عشقم،قلبم،پا به سنی گذاشته که دیگه باید شروع به آموختن کنه و باسواد بشه،منم از این قضیه خیلی خوشحالم،چون پسر نازنینم دیگه بزرگ شده و برای خودش مردی شده.![]()
خدایا کمکش کن تا بتونه توی این مرحله از زندگیش موفق بشه، تاهم خودش و هم ما رو روسفید کنه.![]()
الهی آمین
حالا گوش کنین به ماجرای مهد کودک رفتن محمد:
یه روز من و بابای محمد تصمیم گرفتیم که محمدو به مهد بفرستیم و منم به مهد مورد نظر زنگ زدم و با اونا در مورد محمد صحبت کردم و تصمیم بر این شد که محمد به مهد بره،البته مسئول مهد گفت که: محمد باید از مهر امسال به پیش دبستانی بره منم برای اینکه محمد چون خییییییلی به من وابسته هست و میخوام که این وابستگی کمتر بشه زودتر از موعد به مهد فرستادم.![]()

![]()
اولین روزی که محمدو به مهد بردم اصصصصصلا و به هیچ وجه راضی نشد که با مربیش به داخل مهد بره و بالاخره با هر کلکی که بود با مربیش رفت به اتاق تا اینکه ظهر من به دنبالش رفتم و اولین روزش به خوبی گذشت تا رسید به دومین روز،ای خدا چه روز پر استرسی بود،محمد تو این روز همچین به من چسبیده بود و گریه میکرد که دل سنگم به درد اومد چه برسه به من،با گریه بنفش و به زور،مربیش بردتش به اتاق و من تو راه برگشت به خاطر این صحنه دلم خیییییییییلی گرفته بود و با بغض زیاد به خونه رفتم تا اینکه ظهر دوباره به دنبال محمد رفتم،روز سوم بابای محمد،این پسر طلا رو به مهد برد و از قرار معلوم اصلا مشکلی پیش نیومد،خدا رو شکر،تا رسید به امروز ،یعنی 3شنبه،امروز که محمدو به مهد بردم،باز هم این وروجک شروع کرد به گریه کردن،البته گریه اش قابل تحمل بود،منم در طول این 4 روز برای نی نی نازم چند تا کادو خریدم تا تشویقی بشه براش که دوباره به مهد بره و از مهد خوشش بیاد که امیدوارم دیگه خوشش اومده باشه،البته این مهد همون مهدیه که مهدی جون رفته بود و من چون از این مهد راضی بودم محمدم رو به این مهد فرستادم.![]()

![]()
![]()
![]()
![]()


اینجا محمد خیییییییییلی از خرگوشا خوشش اومده بود و اصصصصصلا توی کلاسش نمیرفت.

![]()
مهد رفتن محمد برای خودش ماجراییه.![]()
من از خدا می خوام که تو این راه کمکم کنه تا بتونم به عزیزکم،تو این مرحله از زندگیش همراهش باشم تا مثل داداش مهدی جونش موفق بشه.![]()
خدایا کمکم کن چون به کمکت وااااااقعا نیاز دارم.![]()
خدایا،رو یه برگ گلابی
با یه مداد آبی
هزار دفعه نوشتم
دوست دارم حسابی.![]()

بازدید : 17 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی

سلاااااااااااام سلام به دوستای گلم سلام به گلهای بهشت![]()
دوستای عزیز میخوام داستان سنگده رفتن محمد رو براتون تعریف کنم.
پس خوب گوش کنین:
سه شنبه هفته پیش چون تعطیلات داشتیم تصمیم گرفتیم که بریم به سنگده،یه جای خوش آب و هوا،یه جای سر سبز و قشنگ،جایی که واقعا دیدنی و بکره،برای همین غروب 3شنبه حرکت کردیم،محمدم چون مشکل بیماری حرکت(ماشین گرفتگی)داره،توی راه خیلی اذیت شد مدام حالش بد میشد و پشت هم نق میزد منم برای اینکه محمد رو از این حال و هوا در بیارم گاو و گوسفندایی که توی راه بودن رو بهش نشون میدادم تا سرگرم بشه،محمدم اونقده از دیدن گاو و گوسفندا به وجد اومد که مشکلشو از یاد برد و اتفاقا خیلی هم بهش خوش گذشت،منم چون عاشق طبیعت و سرسبزی و خصوصا کوههای سبز و بلندم که دلم نیومد از این طبیعت عکسی نگیرم برای همین تا تونستم از این مناظر عکسای قشنگی گرفتم و خیییلی هم لذت بردم.![]()


خلاصه با هر دردسری که بود رسیدیم به سنگده،خونه عموجون شعیب(عموی محمد) و اون شب رو همونجا موندیم و فردای اون روز یعنی 4شنبه ناهار خونه عموجون مجتبی(عموی محمد و بابای پارسا یدونه)دعوت بودیم و چون هوا خیلی خوب بود محمد با پارسا جون توی حیاط کلی بازی کردن و منم با دختر عموهای محمد رفتیم تا یه دوری تو این ییلاق زیبا بزنیم و خییییلی هم بهمون خوش گذشت،جای همتون خالی.![]()

بعد از گشت و گذار برگشتیم به خونه عمو مجتبی و من با صحنه خیلی جالبی روبرو شدم و اون این بود که محمد تمام لباساشو خاکی کرد چون کلا دستشو زیر خاک برد و تا تونست خاکبازی کرد منم تا تونستم حرص خوردم،البته بچه ها هیچ گناهی ندارن،بچه ان دیگه باید صبوری کرد منم دیدم که محمد به من توجهی نمی کنه تنها کاری که کردم از این صحنه ها عکس گرفتم که دیدنشون خالی از لطف نیست،بعد از خاک بازی محمد من برای گرفتن عکس از محمد و طبیعت اونجا این وروجک رو بردم هم برای گردش و هم برای گرفتن عکسها،اتفاقا توی راه محمد چند تا بوقلمون دید که خیلی خوشش اومد ولی یه چیز دیگه اینکه محمد از این بوقلمونا می ترسید و باهاشون با فاصله خیلی زیاد بازی میکرد،بعد از بازی با بوقلمونا و گرفتن عکسا دوباره به خونه پارسا جون برگشتیم و ناهار خوردیم بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت آماده رفتن شدیم و هممون به خونه هامون برگشتیم.![]()



اینجا محمد از بوقلمونا ترسید و با کیلومترها فاصله داره نگاشون میکنه.![]()


این بود از داستان سنگده رفتن محمد![]()
الهی من دورت بگردم مامان که اینقده عاشق بازی و سرگرمی هستی.![]()
برای دیدن بقیه عکسای این وروجک لطفا برید به ادامه مطلب:
بازدید : 18 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوست جون جونیا،حالتون چطوره؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟امیدوارم که هر کجا هستین خوب و خوش و سلامت باشین.



دوستای عزیز اسم این پست رو برچسب عروسکی محمد گذاشتم چون برای خودش داستانیه،خوب گوش کنین،داستان از این قراره:![]()
روز جمعه هفته پیش من و بابا اسد و مامان بزرگ محمد می خواستیم بریم به مغازه پلاستیک فروشی،بعد از خوردن صبحانه محمد مشغول دیدن برنامه خودش شد و من هم از این فرصت استفاده کردم و سریع آماده شدم که بریم،محمد که منو با لباس بیرون دید گگگگگگگگگگگگفت:مامانی کجا میخوای بری؟منم میخوام بیام،بابا اسد زودتر از ما رفته بود تا ماشین رو روشن کنه و محمدم با دیدن من شروع کرد به لجبازی و گریه که منم می خوام بیام،منم کلی باهاش حرف زدم که تو نمیتونی بیای ما زودی برمیگردیم ولی گوشش بدهکار نبود که نبود،آخر کار بهش قول دادم که براش یه اسباب بازی خوشکل میخرم و محمدم قبول کرد و با داداش مهدی خونه موندن.![]()
![]()
خلاصه،چون جمعه بود،همه اسباب بازی فروشیا بسته بودن و من نتونستم براش چیزی بگیرم ،اممممممممما،خدا با من یار بود و از پلاستیک فروشی براش یه بسته برچسب عروسکی که به تخت یا کمد اتاق بچه میزنن خریدم و وقتی که به خونه بردم و به محمد نشونش دادم طفلی محمد اونققققققققدر خوشحال شد که نگید و نپرسید و زودی با کمک نی نی ناز این برچسبا رو به کمد و کتابخونه اش زدیم و وقتی که کارمون تموم شد دیدیم که چقدر کمد محمد خوشکل شده ومن هم زودی از این صحنه ها که محمد مشغول تماشا و بازی با اونا بود عکس گرفتم که دیدنشون خالی از لطف نیست.![]()


چقدر تو خوب و قانعی ملوسکم که به یه چیز خیلی کوچیک راضی میشی،عزیز دلم خییییییییلی دوست دارم.![]()


![]()


این هم از داستان برچسب عروسکی محمد

بازدید : 23 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی

سلااااااااااااااام سلاااااااااااااام دوستای خوبم،حال و احوال چطوره؟امیدوارم که حالتون خوب و احوالتون مساعد باشه.![]()
راستی دوباره برای محمد مهمون اومده
اونم چه مهمونایی،مهمونای محمد عبارتند از:
محمد رضاجون(پسر عموی محمد)،محمد مهدی و امیر رضا(پسر عمه های محمد)،آرشام کوچولو،امیر علی و پارسا یدونه،همه اینا همراه بابا و ماماناشون به خونه ما اومدن و مهمان عزیز ما شدن.
عمو ها و عمه ها دوستتون داریییییییییییم![]()
روز چهار شنبه هفته پیش،صبح،محمد که از خواب بیدار شد بهش گفتم که قراره خونمون مهمان بیاد،محمدم با خوشحالی زیاد گفت:مامانی کی می خواد بیاد؟منم بهش گفتم که:محمد رضا جون،محمد مهدی و امیرضا،آرشام،پارسا کوچولو و امیر علی قراره بیان،محمدم وقتی که شنید از خوشحالی بال درآورد چون مثل من عاشق مهمانه،از همون صبح شروع کرد به سوال کردن که:مامانی پس کی میان؟منم هر دفعه بهش میگفتم شب میان.![]()

خلاصه تا غروب محمد رو سرگرم کردم تا اینکه اولین مهمان یعنی محمدرضا جون و بعدش پارسا یدونه و بعد بقیه یکی یکی اومدن و خونمون خییییلی شلوغ شد جوری که صدا به صدا نمیرسید،منم برای اون شب غذا خورشت مرغ با سیب زمینی و بادمجون همراه با زرشک و کشمش پلو درست کردم که جای همتون خالی،خییییلی خوشمزه شده بود من که خودم از فرط خستگی نتونستم غذا بخورم ولی اینطور که مهمونا تعریف زیاد کردن فهمیدم که غذا خوشمزه شده بود.![]()





حالا بریم سراغ محمد:من به بابا اسد(بابای محمد)از روز قبل گفته بودم که برای همه بچه ها بادکنک بخره تا بچه ها باهاش بازی کنن بابا اسدم که دستش درد نکنه برای همه بچه ها بادکنک خرید و همه بچه ها کلی با بادکنک بازی کردن و کمتر سر به سر همدیگه میزاشتن،منم به پذیرایی مهمونام رسیدم،تا اینکه موقع خوردن شام شد،بعد از خوردن شام محمد و بچه ها دوباره با همدیگه مشغول بازی شدن،البته بماند که محمد موقع بازی خودشو زخمی کرد،یعنی:لبه تیز در به پای محمد خورد و پاشو زخمی کرد و کلی هم گریه کرد که با بستن یه چسب نا قابل فوری گریه اش رو بند آوردیم،علاوه بر این موقع بازی با امیر علی، سرمحمد و امیر علی به همدیگه اصابت کرد که باز هم محمد گریه بنفشی کرد که.....![]()


اینجا محمد نمیذاشت که من ازش عکس بگیرم،این عکس،شکار لحظه ها ی منه.


خلاصه محمد اون شب حسابی ضربه خورد و حسابی هم گریه کرد البته خیییییییییییییلی هم بازی کرد،در آخر هم محمد از همه بچه ها فرار میکرد چون فکر میکرد که بچه ها میخوان بادکنکشو ازش بگیرن منم هر چی براش توضیح میدادم که بچه ها با تو کاری ندارن به گوشش نمیرفت که نمیرفت.![]()
این بود شب خاطره انگیز محمد در یکی از شبهای بهاری سال91![]()

بازدید : 22 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی

سلام سلام سلام
سلامی چون بوی گل آشنایی،سلامی چون بوی گل بهار نارنج برای شما دوستای عزیزتر از جانم،حالتون خوبه؟امیدوارم که هر کجا و مشغول هر کاری که هستین خوب و خوش و سر حال باشین.![]()
الهی آمین

من می خوام داستان له شدن محمد رو براتون تعریف کنم داستان از این قراره:
یه روز که مثل همیشه مشغول کار خونه بودم محمدم منو صدا کرد، منم از توی آشپزخونه جوابشو دادم و محمدم در جواب من گگگگگگگگگگفت:مامانی له شدم،مامانی له شدم،منم که این حرفشو شنیدم بلافاصله دویدم به سمتش و با یه صحنه خییییییییلی جالب روبرو شدم،با اینکه قلبم داشت از تو دهنم در می اومد
ولی خییلی از کار محمد خندیدم
،جوری که ریسه رفتم و از خنده زیاد نفسم بند اومد
منم چون از این کارش خوشم اومد چند تا عکس از چند زاویه گرفتم که تا به بابا و داداش مهدی نشونشون بدم،دلمم نیومد که تو وبش نزارم،تمام دوست و رفیقاش هم از این کارش ریسه میرفتن.![]()


حالا بشنوید که این کار رو از کجا و از کی یاد گرفته:
نی نی ناز این کارشو از یه روباه توی یه برنامه کارتونی به اسم(آلفا و امگا)یاد گرفته که به قرار زیره:
2تا روبا یکی دختر و یکی پسر برای آشنایی با هم می خواستن توی جنگل خودشون گشتی بزنن،روباه پسر به روباه دختر میگه که منو بخندون روباه دختر خودشو به شکل یه قورباقه له شده در میاره و به روباه پسر میگه من شکل چی شدم؟روباه پسر با کمی تامل میگه نمیدونم و روباه دختر میگه من شکل یه قورباقه ای که ماشین از روش رد شد و له شده،هستم و دوتایی کلی می خندن،این طوطی منم از این صحنه کپی کرد و اون روز به من نشونش داد.
این بود داستان له شدن محمد

بازدید : 24 مرتبه | موضوع :

سلام به دوستای گلم،خوبید؟امیدوارم که همیشه همیشه خوب و خوش باشید.![]()
اسم این پست محمدم رو خلاقیت جدید محمد گذاشتم چون وااااااااقعا یه خلاقیت بود،یه روز که مثل همیشه صبح که از خواب ناز بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه
،من مشغول تدارک ناهار و مرتب کردن خونه بودم و نی نی ناز مشغول بازی با آجرش بود که مدام به من میگفت:مامانی،بیا برام یه چیزی درست کن،منم خیلی سرم گرم کارم بود گفتم که خودت درست کن،چون همش من براش با آجرش چیزی رو که میخواست درست میکردم ولی این دفعه نرفتم تا خودش درست کنه،طفلکی خیلی تلاش کرد اما من حرفم یکی بود،محمدم چون دید که واقعا التماسش کارساز نیست خودش دست به کار شد و یه دایناسور بچه و یه دایناسور مامانش(به قول خودش)درست کرد که من با دیدن این صحنه خیییییلی به وجد آمدم چون اولین چیزی بود که خودش درست کرده بود و واقعا برای اولین بار خییییییلی عالی بود،منم اونقدر ذوق زده شدم که دلم نیومد از این صحنه عکسی نگیرم،تا تونستم از هر زاویه ای ازش عکس گرفتم تا تو وبلاگش بزارم برای یادگاری و خاطره ای بشه در آینده.![]()


الهی من دورت بگردم با این هوش سرشاری که تو داری.![]()


وقتی که این عکسا رو به بابا و داداشش نشون دادم اونا هم خیلی تعجب کردن،چون فکرشو نمیکردن که محمدم بتونه چیزی رو خودش درست کنه،محمدم چون از دایناسور و خونواده اش خوشش میاد،از اونا الگو برداری کرد. ![]()
آففففففففففففرین عزییییییییییزم،خیییییییییلی عالی بود.![]()
محمدم،رو یه برگ گلابی،با یه مداد آبی،هزار دفعه نوشتم،دوست دارم حسابی.

برای دیدن بقیه عکسا لطفا برید به ادامه مطلب:
بازدید : 32 مرتبه | موضوع :

سلام دوستای خوب و مهربونم،خوبین؟خوشین؟سرحالین؟امیدوارم که همیشه خوب خوب خوب باشین،یک سال دیگه گذشت،یک سال پر از شادی و غم،سالی پر از خنده و گریه،سالی پر از خوشحالی و ناراحتی،سالی که خیلیها تازه به دنیا اومده بودن،خیلیهام تازه به مدرسه رفته بودن،خیلیهام تازه زندگی مشترکشونو شروع کرده بودن و خیلیهام بچه دار شده بودن،امیدوارم که در سال جدید همتون همیشه بخندین و شادی کنین،سال 90،سال نهنگ رو به همتون تبریک میگم و از خدای بزرگ میخوام که تو این سال،همتون به تمام خواسته های دلتون برسین و همینطور همیشه همیشه همیشه خنده رو لباتون باشه.




الهی آمین
دوست جون جونیا،ما روز 26 اسفند 90 به خونه جدیدمون نقل مکان کردیم و فقط 3 روز فرصت داشتیم تا بتونیم خودمونو برای سال جدید یعنی 91 آماده کنیم برای همین خودم به تنهایی در طول این 3 روز تمام اثاثیه خونه رو مرتب کردم تا با خیالی آسوده به استقبال سال جدید بریم،زمان تحویل سال نو من و محمد و مهدی و بابا اسد آماده شدیم و من و مهدی جونم که همیشه با هم سال رو نو میکردیم دوباره دوتایی برای امسال هم سال رو نوکردیم و سال کهنه 90 رو به دست روزگار سپردیم تا بتونیم سال جدید رو با خوبی و خوشی شروع کنیم،اولین روز عید واقعا دلنشین بود،چون ما چند سالی بود که 2 روز قبل از سال تحویل عازم سفر میشدیم ولی امسال قسمت نبود که به مسافرت بریم و خونه نشین شدیم ولی واقعا اولین روز عید به من که خیلی خوش گذشت،ما بعد از تحویل سال نو به خونه مامان بزرگ محمد(مامانی بابا اسد)رفتیم و محمد و پارسا یدونه مهمان مامان بزرگشون شدن،بعد از خونه مامان بزرگ مهمانای ما یکی یکی به خونمون اومدن و علاوه بر تبریک سال نو،مهمان خونه جدیدمون شدن،محمدم که حسابی تو این روز بازی و شادی کرد چون دوستای عزیزش پیشش اومدن و با هم بازی کردن،همین رویه ادامه داشت یعنی اومدن مهمان به خونمون،البته ما هم به خونه محمد مهدی(پسر عمه محمد)و الهه جون(دختر عموی محمد)دعوت شدیم و دید و بازدیدها ادامه داشت تا روز سیزده به در،تو این روز برای اینکه از دست ترافیک راحت باشیم با خانواده همکار بابااسد توی پارکینگ خونمون سیزده رو به در کردیم و محمدم با پسر کوچولوشون به اسم امیر رضا حسسسسسابی بازی کرد،محمد که فقط در عرض 1 ساعت بازی توی پارکینگ 2 دست لباس عوض کرد،بدو بدو کردن،خاک بازی کردن،آب بازی کردن حسابی بهشون خوش گذشت بعد از صرف غذا به واحدمون برگشتیم و شروع به خوردن آجیل و چای و در نهایت کاهو و ترشی شدیم،خیلی خوش گذشت،البته خونمون از دست این دو تا وروجکا شده بود بازار شام که بعد از رفتن امیر رضاشون من تازه شروع کردم به مرتب کردن خونه،خدایا چقدر خسته شدم،ای نامرد روزگار خونه رو با دوستت به هم میریزی حالا به جای کمک به من لجبازی میکنی،محمدم اونقدر خسته شده بود و خوابش مبومد که دیگه چاره ای جز لجبازی نداشت برای همین برای سرگرم کردنش یه سیدی کارتون گذاشتم ببینه تا ساکت یه جا بشینه تا منم به داد این خونه بینوا برسم.







خدایا این خوشی رو از ما نگیر
دوست داریم ای خدا و تو رو شکر میکنیم به خاطر داده ها و نداده هایت،چرا که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت.
بازدید : 43 مرتبه | موضوع : دنیای زیبای بچگی


